گاهی یک آهنگی آدم را پرت می کند به روزهای قدیم ...
به روزهای رفته ...
توی وبگردی هایم از قضا وبلاگی را باز کردم که آهنگ اینجا را داشت ...
آن ها که رهگذر قدیمی اند با نوای اینجا آشنا هستند ...
بگذریم ...
دلم تنگ اینجا شد ...
دیگر قدم برای اینجا بلند شده ...
بزرگ شده ام ...
دست و پاهایم توی آغوش گرم و تاریک اینجا جا نمی شود ...
دلتنگی هایم بعضی ثابت و بعضی کلا عوض شده اند ...
بین خودمان بماند بزرگ شده ام یکمی ...
خانومی شده ام ...
یک عالمه عوض شده ام ...
باز هم بین خودمان بماند درسم هم دارد تمام میشود ...
دلم تنگ اینجا شده بود ...
تنگ برگ نویس روزهای پاییزی عزیزم ...
تنگ تاریکی خاص خودش ...
تنگ آدم هایش...
یاد کودکانگی هایم که دیگر هیچ وقت تکرار نخواهد شد ...
چقدر آدم اینجا احساس خوبی دارد ...
دل آدم همین طوری تند و تند نوشتن می خواهد ...
ولی توی نوشتن انگار بی استعداد شده ام ...
بین خودمان بماند دلم برای اینجا خیلی تنگ بود و به روی خودم نمی آوردم ...
امضا.
دوم اسفند ماه هشتاد و نه
قصه ي اين صفحه خيلي زود تمام شد ...
مجبور به حذف وبلاگ و تغيير لينك شدم ...
امضا.
.
.
.
آخرین نوشت: قاصدک رو میارم نزدیک صورتم ... انگار که بخوام توی گوشش چیزی بگم ... چشمام رو می بندم ... آروم بهش اون چیزی که باید بگم رو می گم ... دستم رو می گیرم بالا ... فوتش می کنم ... قاصدک توی باد چرخ می زنه و ... دور میشه ...
.
.
.
تو: این " جان " گفتن های آخر اسمم رو که می گی خیلی دوست دارم ...!
من: اینجا ... بعد از اسمت مینویسم جان...
و تو این جان را... این همه ساده و خطی و بیانحنا... باور نکن...
جان را شکل دستخط من ببین...
با الفی بلند... و با نونی که هیچوقت روی خط زمینه نیست...
الف، نون جان من را گرفته روی دستش، بالای سرش...
بعد از اسمت مینویسم جان...
و تو هروقت این جان را دیدی...
یادت به کسی بیفتد که همش خیال میکند...
اگر نون جانش را بگذارد روی خط زمینه...
روی زمین...سیل میبردش... باد میدزدتش...آنوقت جانش دیگر زیبا نیست...
کسی که قامت الفش زیر سنگینی نون جانش...کمی خم شده...
.
.
.
امضا- الهه ناز 
جمعه- بیست و چهارم اردی بهشت ماه هشتاد و نه
.
برای خودم نوشت: تجربه بهم ثابت کرده اگه روز اول رو بتونم دووم بیارم بقیه روزا رو هم می تونم ... روز اول داره تموم میشه ...!
پی نوشت: همه چی آرومه من چقدر خوشحالم ...
حالم خوب نیست،
درست در همین لحظه که دارم می نویسم،
بغضی سنگین گلویم را گرفته،
و اشک... اشک....
....
بعد از این همه مدت اولین بار بود که وقتی باهات صحبت کردم
آرامش که نگرفتم هیچ، پر از تلخی شدم...
شاید بخاطر بغض تو بود،
یا یخ زدگی واژه های من...
.
.
.
امضا – الهه ناز
1
شنبه- دهمِ بهمن ماهِ هشتاد و هشت
.
پ.ن: 7 تا از اعترافات یه دیوونه توی ادامه مطلب هست پس وقتت رو برای خوندنش تلف نکن!

.
.
.
ای صاحب فال بدان و آگاه باش که تو فرشته نجات کسی هستی که او الان سرش را روی زانوی تو گذاشته
حالا که با هم یکی شدن دلامون
حالا که جاده ها افتادن به پامون
یکی از اون بالا داره میشنوه صدامون
به گمونم که اثر داره دعامون
همسفر ای هم ستاره
راه بیافتیم که خودش داره هوامون
دل اون سوخته برای گریه هامون
خودش داره هوامون
کلید بارون تو دست اونه
میشیم روونه شونه به شونه
میشه هر سنگ بیابون
برای ما یه نشونه
که بتونه ما رو تا کنار دریا برسونه
هم سفر ای هم ستاره
سر رو شونه های من بزار دوباره
وقتی برفا آب بشن رودخونه سر رو شونه دریا میزاره
.
.
.
خواننده:بنیامین
.
دوشنبه- پنجمِ بهمن ماهِ هشتاد و هشت
.
پ.ن1: خدایا خودت مواظبم باش ... بازم مثل همیشه ...1
پ.ن2: دلی در باران امروز گم شد!1
پ.ن3: ساعت ابریست به افق قلب من!1
پ.ن4: امتحانات هم بالاخره تموم شدن!1
پ.ن5: سعی نکن از پ.ن ها سر دربیاری! تلاشت بی فایده هست دوست من!1

.
.
.
خواست باران را بنویسد اما باران او را خیلی پیش تر ها نوشته بود روی سنگفرش خیابان ها ...
خواست آسمان را بنویسد اما آسمان او را نوشته بود روی ابرها ...
خواست ببارد اما اشک ها باریده بودند روی سنگ ها ...
دلتنگ حضور کسی شده بود که با تمام دلایل منطقی دیگران نبود اما با تمام دلایل خودش همیشه بود ...
وقتی تاریکی ها به اتمام می رسند همیشه سایه ی یک نفر هست که نقش می بندد روی دیوار دلت و تو گاه به همان سایه رضایت می دهی ...
همان سایه تو ررا بس است برای حس داشتن ... برای حرف های خوب ... برای یک اضطراب ... یک دلهره ... که اگر این هم نبود؟!
و سایه اش می شود تمام زندگی ات و تو با سایه اش زنده ای ... دلتنگ آغوشش می شوی ... ولی به همین سایه قانعی!که اگر این سایه هم نبود؟!
چقدر هوای باریدن می کند دلت ... عجب بچه شده این روزها ... چقدر این زمستان سرد است ... مثل ... مثل حرف های نا تمام ... حرف... چقدر حرف کم می آید این روزها ... و چقدر ذهن خسته ات بد می نگارد کلمات را کنار هم ... و تو آنقدر خسته ای که فقط می باری ... روزشمار لحظه ها شده ای؟!لحظه های تنهایی؟
کسی که یک روز می آید ... و تو,تمام زندگی تو,تمام ذهن تو می شود شادی ...
کسی یک روز می آید و تو تمام خاطراتت را نشانش می دهی و با هم با صدای بلند به آن ها می خندید ... و به ورق های برگ نویست ... تو چشمانت را نشانش می دهی و چقدر به اشک هایت خواهد خندید ...
کسی یک روز می آید ... و ذهن تو ... چشم تو ... فکر تو می شود او ... و تو به سایه اش زنده ای ... چقدر دلت چیزهایی می خواهد که خیلی دور است!
ولی ... کسی یک روز می آید و تو با تمام وجود فریاد خواهی کشید ... اشک خواهی ریخت ... بغض خواهی کرد که: مرا به یک سایه واگذاشتی؟
و او مبهوت خواهد ماند به حرکات دیوانه وار دستانت که بالا و پایین می روند ... و تو بغض خواهی کرد که :مرا در این خاکستری ها تنها رها کردی؟
و او نیز بغض خواهد کرد به چشمان بی رمقت که عجیب کم سو شده اند ... و در آغوشش غرق خواهی شد و تمام فریادت را سکوتی پر خواهد کرد و تو نیز سایه خواهی شد ... سایه ای که نقش می بندد به دیوار دلی ... سایه ای که با دلایل تو همیشه هست!
.
.
.
امضا- الهه ناز
شنبه-نوزدهم دی ماه هشتاد و هشت
.
توجه: برای خوندن پ.ن ها روی ادامه مطلب کلیک کنید